گنج

شمارهٔ ۳۷۹

عقل می گفت که چند است صفات تو و چونعشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون »
شیوه عشق بود کشف حقایق کردنعقل از عهده این کار نیاید بیرون
قول کن امر تو را تعمیه و روپوش استور نه پیرایه صنع تو نه کاف است نه نون
خود به هر شکل که خواهی بدر آیی وانگهبه جهان درفکنی دبدبه «کن فیکون »
همه از عشق تو مستند چه نزدیک چه دورهمه در راه تو پستند چه عالی و چه دون
جگرم خون شد و جمعیت دل دست ندادجای آنست که از دیده فروریزم خون
غنچه سان راز دل خویش نهان دارم لیکاشک چون لاله نشان می دهد از داغ درون
کی شود بادیه دوری و مهجوری طیتا که مجنون نشود لیلی و لیلی مجنون
جامی از عشق سخن گوی که در مشرب ماهرچه جز قصه عشق است فسانه ست و فسون