گنج

شمارهٔ ۳۷۰

گوهر نایابی و من بهر تو جان می‌کنمکان تو جان است و چون جان می‌کنم کان می‌کنم
بر لب تو دست سودم دی نه دندان وین زمانمی‌کنم زان یاد و دست خود به دندان می‌کنم
در دل عشاق پیکان تو گم شد وین همهسینه خود را به ناخن بهر پیکان می‌کنم
بی‌تو ویران به جهان گر زان که دستم می‌دهدخشت مهر و ماه ازین فیروزه ایوان می‌کنم
می‌خورم بر دل خدنگت جان غمگین می‌دهمشاخ دولت می‌نشانم بیخ حرمان می‌کنم
می‌کنم آماده کحل دیده و عطر کفناز درت خاکی که شب پنهان ز دربان می‌کنم
گو اجل جیبم بدر پیوند عمر من بس استرشته پیراهنت کز طرف دامان می‌کنم
اره بر سر بوده‌ام عمری که اکنون گاه‌گاهشانه‌سان تاری ازان زلف پریشان می‌کنم
می‌کنم یک یک ورق دیوان جامی را شمارهرچه می‌بینم نه در وصفت ز دیوان می‌کنم