گنج

شمارهٔ ۳۶۹

روز مردن کز وصال دوستان دل برکنماز همه آسان ولیکن از تو مشکل برکنم
در مقابل چون زنی خرگه چو مه حاشا که منخیمه بر عزم جدایی از مقابل برکنم
کی سزد در راه رخشت سجده محرابیانکاش بتوانم که شکل نعلش از گل برکنم
گر به گوشم کم رسد از هودجت بانگ درایزنگ مهر و ماه ازین فیروزه محمل برکنم
در نیاید سر به هر طوقی سگ کوی تو رادست گو کز گردن گردون حمایل بر کنم
با توغیری را چه حد محفل افروزی بودخواهم از غیرت که سر از شمع محفل برکنم
گفتیم جامی ز من خود را خلاصی ده به صبردرچه بندم دل کزین شکل و شمایل برکنم