شمارهٔ ۳۷۱
چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرمفروغ شمع فتاده به روزنت نگرم
پس از وفات به خاکم خرام بهر خدایکه گرد خویش نشسته به دامنت نگرم
پر از دعاست چو طومار دست من عمریستدرین هوس که حمایل به گردنت نگرم
چو گل نقاب گشایی چو دیگران بینندچو غنچه روی ببندی اگر منت نگرم
چو خوشه پر شودم هر مژه ز دانه اشکچو بر کنار مه از مشک خرمنت نگرم
شود لباس بقا تنگ بر من از غیرتچو کرده بند قبا چست بر تنت نگرم
شوی به فن غزل شهره جهان جامیچنین که مست غزالان پرفنت نگرم