گنج

شمارهٔ ۳۶۴

خوش آنکه آینه سان رو به روی آن پسر افتمفروغ حسن ازل بینم و به سجده درافتم
کند جمال رخش جلوه ای ز عالم صورتکه از مشاهده آن به عالم دگر افتم
طریق عشق سپردم ازان مخاطره غافلکه از دیار سلامت به خطه خطر افتم
فتند اهل نظر چون به پایش از پس دیریشوم چو اشک دوان تا ز جمله زودتر افتم
چو زان مه سفری خانه ام تهی بود آن بهکه من ز راحت خانه به محنت سفر افتم
خبر رسید که باشد سری به بی خبرانشز ذوق این خبر خوش سزد که بی خبر افتم
چو نگذرد به سر من بر آن سرم که چو جامیبه هر طرف که گذار افکند به رهگذر افتم