گنج

شمارهٔ ۳۶۳

کردی ز راندگان در خود شماره امدر کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام
روزی نشد ز سیر سرشکم لقای توخالیست از فروغ سعادت ستاره ام
گر در میان بزم خودم جا نمی دهیبگذار چون نظارگیان برکناره ام
کشتن چه احتیاج چو خواهی هلاک منتاراج جان بس است ز تو یک نظاره ام
باید بر آرزوی منت حجتی درستبین جیب چاک چاک و دل پاره پاره ام
می گفت شب عروس سپهرم که جامیازیور ز در نظم تو یابد هماره ام
گر بگسلند عقد ثریا مرا ز گوشدرهای شاهوار تو بس گوشواره ام