گنج

شمارهٔ ۳۵۷

ساقی بیا که دیگر زین گفت و گو بجانمیکدم ز ساغر می نه مهر بر دهانم
تنگ آمدم ز دانش درده شراب صافیتا لوح خاطرم را شوید ز هر چه دانم
هر چند حیله کردم از خویشتن نرستممی ده که تا به مستی خود را ز خود رهانم
زان می که گر بنوشم یک جرعه روزی از ویچون خضر تا قیامت زان جرعه زنده مانم
زان می که بعد عمری برخاک ار بریزیچون شاخ تازه از گل برروید استخوانم
چون نیست می مباحم در کیش خودپرستانبه زآب روی ایشان خاک در مغانم
از می رساند جامی خود را به وصل جانانساقی بیا که باشد خود را به وی رسانم