گنج

شمارهٔ ۳۵۸

ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خمدرآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
چو آن ترانه ام از خویشتن تهی سازدعجب مدار چو پیمانه گر جهم در خم
تو گنج حسنی و گرد تو اژدهای فلکبه قصد پاس تو زاغیار سرنهاده به دم
به راه رخش تو سر پر خمار افتادهبود خمار مرا بشکند به کاسه سم
اگر فروغ جمالت رسد به صبح نخستفراغتی بود آفاق را ز صبح دوم
تویی به لطف پری بل کزان لطیفتریکه داد جلوه خدایت به صورت مردم
به رشح خامه جامی نظرگشا کاینجاستکه سر همی زند از نیم قطره صد قلزم