شمارهٔ ۳۴۰
چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنمگر توانم بکنم ور نتوانم چه کنم
کار من بی رخ تو غیر شکیبایی نیستگر معذالله ازین کار بمانم چه کنم
عشق مستولی و از من تو چنین مستغنیقصه مشکل خود پیش که خوانم چه کنم
چند گویی که مرا نام مبر پیش کسانغیر نام تو نیاید به زبانم چه کنم
بی تو دل خون بود و دیده پرخون گریاناگر از دیده و دل خون نفشانم چه کنم
شد پر از خون دل من غنچه صفت بی رخ توجامه بر خویش چو گل گر ندرانم چه کنم
گفتیم مردگی خود مطلب جامی بیشبی تو از زندگی خویش بجانم چه کنم