شمارهٔ ۳۴۱
ز هجران مرده ام جانا نپنداری که جان دارمبه مضراب غمت چون چنگ بی جان این فغان دارم
نه تن دان این که می بینی پی قوت سگان توکشیده در درون پوست مشتی استخوان دارم
ز تو نبود تهی یک لحظه بیرون و درون منهمیشه یاد تو در جان و نامت بر زبان دارم
مکن تهمت که راز عشق من با این و آن گفتیکه از خود نیز اگر دستم دهد آن را نهان دارم
یکی را نقد امروز و یکی را نسیه فرداز سودایت من مفلس نه این دارم نه آن دارم
بود کاندر پس ناموس مانی مهربان گردیبه هرکس گفته ام هرجا که یاری مهربان دارم
جهانی طعنه زن کان مه نخواهد یار جامی شداگر تو یار من باشی چه پروای جهان دارم