گنج

شمارهٔ ۳۳۹

هر چند جز فریب و فسونت نیافتمیکدم ز جان خویش برونت نیافتم
هرجا که هست چون همه نام و نشان توستدر حیرتم ز خویش که چونت نیافتم
برهم زدم بنفشه و سنبل بسی چو بادبویی ز خط غالیه گونت نیافتم
چشم بد از تو دور که کم رخ نمودیمکز نوبت گذشته فزونت نیافتم
هرگز به سوی من نگذشتی کز اشک خویشدامن چو گل کشیده به خونت نیافتم
تو آن زبون کشی که گه قتل سرکشانمیلی به عاشقان زبونت نیافتم
جامی اسیر سلسله زلف کیستیکازادگی ز قید جنونت نیافتم