گنج

شمارهٔ ۳۳۴

خوش آنکه روی توبینم در اضطراب شومچو ذره رقص کنان محو آفتاب شوم
ز رخ نقاب برافکن خدای را زان پیشکه زیر خاک ز هجر تو در نقاب شوم
به زنگ جامه تو کس مباد چند ز دوربه دیدن تو بهر دیگری خراب شوم
لب تو هست به رخشنده لعل چون نگرمبه کف زلال چرا تشنه در سراب شوم
چو خیمه گر نکنی سایه بر سرم این بسکه طوقدار تو از حلقه طناب شوم
ز خواب مرگ شود جان عاشق اسودهبیا که در قدمت سر نهم به خواب شوم
به گریه گفته جامی چو خوانم از غم توکنار و جیب پر از گوهر خوشاب شوم