گنج

شمارهٔ ۳۳۵

به دل دردی عجب دارم نمی‌دانم که چون گریمدلا خون شو که تا بر درد خود یک لحظه خون گریم
کند تدبیر عقل ذوفنون تا سازدم خندانمن دیوانه از تدبیر عقل ذوفنون گریم
تنم پر زخم کاری سینه ام پر داغ بی یاریگهی بر زخم بیرون گاه بر داغ درون گریم
مرا تمکین عالی گوهری دارد چنین گریانبهانه می کنم کز گردش گردون دون گریم
شود زنجیر بر زنجیر موج سیل اشک منچو در زندان محنت پا به زنجیر جنون گریم
چو ماتم دیدگان بینم درین جانکاه درد خودفزایم گریه هر یک را و از هریک فزون گریم
مگو جامی که تسکین ده به افسون گریه خود راکه من از عشوه جادووشان پرفسون گریم