شمارهٔ ۳۰۵
چون ز فیض رشحات نم باران قدمسربرافراخت نی از خاک نیستان عدم
کرد در خود نظری دید قبایی زقصبتنگ بر قامت او دوخته خیاط کرم
لیک دانست که باپای فرو رفته به گلهست در زیر قبا صد گره و بند به هم
گفت یارب بگشا این گره و بند وبدهدست لطفی که برآرم زگل و آب قدم
نایی اش کندقبا از بدن و پای زگلگره و بند گشادش ز دل و جان دژم
لب نهادش به لب و چون زخودش یافت تهیدر وجود تهی از خود شده او زد دم
از دم خویش روان در تن او ساخت عیانهر چه در پرده نهان داشت ز الحان و نغم
نی ازان بانگ و ندا گفت نباشد دم منجز دم او و ازین دم نخورم هیچ ندم
بلکه من اویم و او من به مثل گرچه کشدمدعی بر رخ ایمان من از کفر رقم
جامی اسرار مکن فاش که در مذهب قومنه زبان محرم این راز نماید نه قلم
همه دانند کز افشای چنین معنی رفتصاحب قول انا الحق به سر دار ستم