گنج

شمارهٔ ۳۰۴

شدم در گوشه میخانه محرمگرفتم گوشه ای از جمله عالم
ندارم کام جز جام لبالبندارم کار جز دور دمادم
بیا ساقی بیار آن جام روشنکزان گردد عیان اسرار مبهم
کند دل راخبر از ما تأخردهد جان را نشان از ما تقدم
ازان می پور ادهم جرعه ای خوردتجلی کرد بر وی نور اعظم
مپرس از من که چونی در غم عشقکه من هستم بدین غم شاد و خرم
دو عالم گر ز دستم رفت غم نیستمباد این غم زجانم ذره ای کم
تن عالم به آدم زنده شد لیکبدین غم زنده باشد جان آدم
درین غم گم شدی جامی و رستیاصبت غایة الغایات فالزم