شمارهٔ ۳۰
تا دیده ام چو گل به ته پیرهن تو راگلبرگ ناز خوانده ام از لطف تن تو را
از تار و پود رنجه شود نازنین تنتبه گر کنند جامه زبرگ سمن تو را
تو آن بتی که هیچ برهمن به بتکدهبت را نداشت دوست بدینسان که من تو را
آن ترک کافری تو که بهر هلاک منگردند نامزد ز خطا و ختن تو را
مژده دهی که جان تو بس نرخ بوسه امپیش آر سر که بوسه زنم بر دهن تو را
کس نیست کز ترانه تو نیست در سماعدستان دیگر است به هر انجمن تو را
جانان که جان توست ز تو سایه برگرفتجامی چه ممکن است دگر زیستن تو را