شمارهٔ ۲۸۴
به ساعد تا نهاد آن سیمبر داغدلی دارم ز دستش داغ بر داغ
به تن تا دیده ام کو داغها سوختبود صد داغ بر جانم ز هر داغ
به داغ خویش سوزد دیگران رانباشد عاشقان را زین بتر داغ
ز داغ شوق و سوز فرقت اوستاگر زخم است بر جانم و گر داغ
مرا از داغ او روی بهی نیستز بس دارم به روی یکدیگر داغ
ز داغش بر دلم دیرینه ریشیستکه نبود سودمند آن را مگر داغ
چو جامی داغی از وی بر جگر خواستبه بیداغی نهادش بر جگر داغ