گنج

شمارهٔ ۲۸۳

گرچه سوزد دل پروانه ز سودای چراغنکند پیش مه روی تو پروای چراغ
زیر پا تار سر زلف سیاه تو کندروشن این نکته که تاریک بود پای چراغ
آرزومند رخ خوب تو در دور فراقشب نشینیست به دل داغ تمنای چراغ
می برد کاکل مشکین تو را باد ز جایدود را کی بود آرام به بالای چراغ
آتش شوق تو در جان چراغ افتاده ستپرده از عارض اگر وا نکنی وای چراغ
شمع رخسار تو بس انجمن عالم راگو بپوشید رخ انجمن آرای چراغ
پرتو روی تو را تاب نیارد خورشیدناید از دیده شبکور تماشای چراغ
جای کن دیده جامی چو شوی بزم فروزکه مناسب نفتد روی زمین جای چراغ