گنج

شمارهٔ ۲۸۱

سحر که صوفی صبح از نشیمن ابداعفکند بر کتف کوه طیلسان شعاع
صفای کاسه می برفروخت بزم طربنوای نغمه نی برگرفت راه سماع
درآمد از درم آن مه گشاده و بستهزبان به ذکر فراق و میان به عزم وداع
چه گفت، گفت کزان پیش کز سعادت وصلفلک جدا کندت از نحوست اوضاع
تمتعی ز من و وصل من بگیر ومکنمتاع دولت وصلم بدل به هیچ متاع
زهرچه هست به من صلح کن که ملک دو کوننمیکند بر صاحبدلان کرای نزاع
درین مغاره وحشت منم تو را مونسدرین سرای مضرت منم تو را نفاع
هنوز داشت سخن در دهان که بر سر پاینشست و خاست که تخفیف کردنیست صداع
زدم به دامن او دست مسئلت گفتامباش جامی ازین خاستن مرا مناع
که بسته ام کمر جهد برمیان که کنمسفر به خیر بلاد و گذر به فخر بقاع
بلاد من لتدانیه مقلتی تدمعبقاع من لتلاقیه مهجتی تلتاع
جهانیان همه در طوق طاعت اویندچه بندگان مطیع و چه خسروان مطاع
سلام من لجاء الخلق بالدعاء الیهعلی منازله کلما دعا من داع