شمارهٔ ۲۸
ای فکنده عزت حسنت به صد خواری مرااز تو خشنودم به هر خواری که می داری مرا
چیست جرم من که هر گه بار بندی زین دیاردیگران را همسفر سازی و بگذاری مرا
دیدمت در خواب هم آغوش خویش ای کاشکیدست دادی یک شب این دولت به بیداری مرا
چشم آن دارم که چون بر آستانت جان دهمهم به خاک آستان خویش بسپاری مرا
خوان حسنت تا شد از سبزی خط آراستهنیست زان خوان بهره ای غیر از جگر خواری مرا
کم کنم در عشق تو خود را دعای عافیتزانکه خاطر خوش بود با این گرفتاری مرا
شعر خوش برمن جهان را ساخت جامی چون قفسشد بلای جان چو طوطی نغز گفتاری مرا