شمارهٔ ۲۶۴
کمانداری که در قتلم بود تعجیل تأخیرشنه تیرش را ز دل کندن توانم نی دل از تیرش
چو بر نخجیر تیر اندازد آن شوخ از خدا خواهمکه آیم در نظر در صیدگه برشکل نخجیرش
در رحمت بود خندان و خوش برمردمان آن رومکن گو برمن از چین جبین هر لحظه زنجیرش
گدازد سنگ را آتش دریغا کآتشین آهمنباشد در دل سنگین جانان هیچ تأثیرش
چه جمعیت دهد زلفش که گر بینم به خواب آن رانباشد جز پریشانحالی من هیچ تعبیرش
نیاید زآب و گل شکلی بدین خوبی و مطبوعیهمانا دست تقدیر از دل و جان کرده تخمیرش
چو جامی جان دهد بر لوح خاکش این رقم باداکه جز خوبان نخواهد هیچ کس اخلاص و تکبیرش