شمارهٔ ۲۵۱
نشستی دور ازین مشتاق مهجورکه نتوان ماه را دیدن جز از دور
سلیمانی تو و لعل تو خاتمخطت برگرد خاتم عنبرین مور
فروزان زآتش تو داغ بر داغبود بر سینه ام نورا علی نور
به کنج خلوتم منما ره ای شیخمکن غمدیده ای را زنده در گور
گذشتم بر درت نادیده دیداربهشتی دیدم اما خالی از حور
بود در وصف خوبان شعر جامیبه امر عشق و المأمور معذور
بود یک بیت معمور آسمان رازمین از شعر او پر بیت معمور