گنج

شمارهٔ ۲۵۰

مکن در کشتنم زین بیش تقصیرچو من مردم ز غم دیگر چه تدبیر
در رحمت بود روی تو بر خلقبرآن در زلف تواز مشک زنجیر
ز زخمت مرد آهوی و من از رشکدوصید از پا درافکندی به یک تیر
ز عشقت خون دل با شیر خوردمدرین خونخواریم شد موی چون شیر
مه و سیاره را در خواب یوسفبود خوی کرده رخسار تو تعبیر
تو خوش زی جاودان در هودج نازفلک گو ماه را محمل فرو گیر
خمید از بار هجرت پشت جامیجوانا رحم کن بر حال این پیر