شمارهٔ ۲۴۱
سحر چون ابر نیسان سایه بان بر کشتزاران زدبه عشرت ساغر لاله صلای میگساران زد
فلک را قصد آزار به خون آغشتگان دیدمبه فرق غنچه از قوس قزح چون تیر باران زد
مزن فراش گو خیمه به بستان وقت دهقان خوشکه چتر سبزفام نارون بر جویباران زد
چه حاجت ساقی ما را که گرداند به مجلس میچو چشم مست او راه خرد بر هوشیاران زد
به تاج فقر کی باشد سزا جز فرق آن رهروکه پشت پای همت برسریر شهریاران زد
قوی دل شو که بر جام بلور صافی آشامانشکست آمد چو پهلو با سفال دردخواران زد
کلید هر درآمد لطف یار ما، چه حال است اینکه قفل ناامیدی بر در امیدواران زد
چو بلبل زد نوا جامی ولی بلبل نوای خودز سودای گل و جامی ز شوق گلعذاران زد
نه شوق گلعذاران بلکه ذوق خدمت شاهیکه لطفش بوسه ز احسان بر لب مدحتگذاران زد
مغیث دولت و ملت ابوالغازی که جود اوبه گاه فیض بخشی خنده بر ابر بهاران زد
بقای ذات او بادا که خواهد خامه عدلشرقوم مهر بر لوح جفای روزگاران زد