گنج

شمارهٔ ۲۴۰

خبر آمدن یار دلم خرم کردلیک نا آمدنش حال مرا درهم کرد
شادیی نیست که صدگونه غمش نیست ز پیای خوش آن کس که درین غمکده خو با غم کرد
کی توانم که ز بنیاد کنم خار غمشبیخ از اینسان که درآب و گل من محکم کرد
گر نگریم من دلداده نه از بی دردیستگرمی آتش دل چشم مرا بی نم کرد
در چمن سرو سهی را نه تمایل ز صباستپشت خود پیش قد او به تواضع خم کرد
شرح پیش که کنم این دو شکایت ز فلککه بریدش ز من و با دگران همدم کرد
نیک رودیست نم دیده جامی که به آنداد رخت خود و پدرود همه عالم کرد