گنج

شمارهٔ ۲۳۹

رفتی و دل ز هجر تو با سوز و آه مانددیده در انتظار قدومت به راه ماند
رفتی کله نهاده کج از ناز و در رهتبرهر نشان پا سر صد کج کلاه ماند
رفتی و بی جمال تو ویرانه مرانی روز تاب مهر و نه شب نور ماه ماند
از مهر و مه چه روشنی آن را که بی رختدر پیش دیده پرده ز بخت سیاه ماند
قدت نهاد بر سر طوبی قدم ز قدرسرو بلند پای به فرق گیاه ماند
جز پای بوس سرو بلندت هوس نداشتهرتاجور که پا به سر تخت جاه ماند
جامی چه غم که ماند زکار اینچنین کزوصد نقش دلپذیر درین کارگاه ماند