گنج

شمارهٔ ۲۳۸

گر ز هجران چشم من زینگونه خون پالا شودجای آن دارد که گرد من ز خون دریا شود
موعد وصل است فردا کاش چرخ تیزگردطی کند امروز را تا زودتر فردا شود
گرچه طوبی در علو از سدره سربالا کشدنیست حد او که با قد تو هم بالا شود
شمع رخ بنما که تا طاووس زرین بال خوردر تماشای تو چون پروانه ناپروا شود
خوش درآ در جلوه خوبی که تاوان برتو نیستگر جهان پر فتنه یا آفاق پر غوغا شود
برق را مانی که چون پیدا شود ناگه ز دورچشم کس ناگشته بر وی گرم ناپیدا شود
طوطی قدس است جامی از لب گوهرفشانجای ده در شکرستانش که شکرخا شود