گنج

شمارهٔ ۲۳۷

آن ترک کج کله چو هوای شکار کرددر یک قبا هزار بلا را سوار کرد
زد مرده سبزه سان ز سم بادپاش سربرهر زمین که راه چو باد بهار کرد
ببرید تن ز جان که شود گرد در رهشاز گرد ره چو جا به میان غبار کرد
کشته مخوان شکاری او را که چون رسیدتیرش بدو ز شادی آن جان نثار کرد
چشم است زخم او به تن صید و تیر ازوچون بگذارند سوی خودش چشم چار کرد
زینسان کزو چو لاله برم داغها به خاکخواهد زمانه خاک مرا لاله زار کرد
جامی که شد خمیده به بزم غمش چو چنگاز رشته های اشک بر آن چنگ تار کرد