شمارهٔ ۲۴۲
بیا که خسته دلان را تویی معاد و معاذبیا که حکم تو را نیست مانعی ز نفاذ
مده غرور به لذات خلدم ای زاهدکه نیست جز به الم های عشقم استلذاذ
به سلک زمره اصحاب ازان سبب ره یافتکه بود نقد جبل گوهر وجود معاذ
فکن به موج فنا رخت خود که ماهی رانگشت زآفت ساحل بغیر بحر ملاذ
به نامرادی عشاق کی تواند ساختچنین که خواجه اسیر ملاهی است ملاذ
خیال کشف حقیقت مکن به قوت فکرکه این لغت به قیاس خرد نماید شاذ
به عاشقان سبکرو کجا رسی جامیز بار هستی خود ناشده خفیف الحاذ