شمارهٔ ۲۲۷
پریرخا چو خیالت فسونگری گیردازان فسون من دیوانه را پری گیرد
ز دام عشق تو مشکل کسی تواند جستچو گرد یاسمنت سنبل طری گیرد
ز شهر صبر دلم خیمه زد برون اینستسزای آن که چو من یار لشکری گیرد
قدم ز دیده کنم در رهت نه فرق چراسلوک راه تو را مرد سرسری گیرد
به لطف کوش که ماند ز منصب شاهیچو شه نه قاعده بنده پروری گیرد
عمامه و فش و ریش است مایه تشویشخوش آن حریف که دین قلندری گیرد
همای طبع تو جامی بلندپرواز استسزد که کنگر کاخ سخنوری گیرد