گنج

شمارهٔ ۲۱

ای کرده نهان شرم جمال تو پری راروی تو خجل ساخته گلبرگ طری را
بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خوناین است سبب سرخی بید طبری را
عالم همه در هم شد ازان روز که دادندمشاطگی زلف تو باد سحری را
هرگه که خرامان شده ای برزده دامانپا آمده در سنگ ز تو کبک دری را
از بس که ز تو شهر پر از دام بلا شدامکان گذشتن نبود رهگذری را
حوری نه که روح القدسی کز پی روپوشکرده ست به رخ پرده لباس بشری را
یکرنگی جامی چه شناسی چو ندیدیبر چهره کاهیش سرشک جگری را