شمارهٔ ۲۰۹
باز ازین راه صدای جرسی میآیدگویی از منزل معشوق کسی میآید
دم صبح از نفس باد صبا مُشکین شدهمدمی میرسد و همنفسی میآید
چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طورشعلهٔ نور به سروقت خسی میآید
طوطی از رشک چرا جان ندهد کز لب دوستشکر کام نصیب مگسی میآید
پایه عشق بلند است همین بس که ازودر دل امیدی و در سر هوسی میآید
یار گفت از سر اخلاص بر این در به زمینسرزنان جامی درمانده بسی میآید
گفتمش هست به فریاد ز دست دل خویشپا ز سر کرده به فریادرسی میآید