گنج

شمارهٔ ۲۱۰

نی رخ آن مه چنینم بی‌دل و دین می‌کندهرچه با من می‌کند آن زلف مشکین می‌کند
گو چو من دست طمع زآیین دینداری بشویعشقبازی با چنان بت هرکه آیین می‌کند
مهرورزی چشم چون دارد کمان شوخ‌چشمغمزه را بر مهرورزان خنجر کین می‌کند
طعن مسکینی مزن بر من که استیلای عشقمرد را گر شاه آفاق است مسکین می‌کند
می‌خرامد آن سهی سرو و ز هرسو بیدلیخاک پایش سرمهٔ چشم جهان‌بین می‌کند
از خدا چون مرگ خود خواهم همی‌گوید بلندکین دعا کم کن ولی آهسته آمین می‌کند
سوی جامی دار گوش هوش کز لحن صریرنوک کلکش نکته‌های عشق تلقین می‌کند