گنج

شمارهٔ ۲۰۱

اندیشه جمال تو حیرانی آوردسودای طره تو پریشانی آورد
ما را چه کار با سرو سامان که عشق تودرکار عقل بی سر و سامانی اورد
گفتی که ترک عشق کن و راه عقل گیرکاری چرا کنم که پشیمانی آورد
شبها به باغ بی گل روی تو ناله اممرغان خفته را به سحرخوانی آورد
دور از تو خانه گل و آبم ز سیل اشکنزدیک شد که روی به ویرانی آورد
با جان بر لب آمده آواز تیغ توآوازه خلاص به زندانی آورد
جامی ببند دیده که آن طاق ابروانصد رخنه در بنای مسلمانی آورد