شمارهٔ ۲۰۲
زلف تو ماه را به سیه پوشی آوردشب را و روز را به هم آغوشی آورد
لعلت به خط سبز چو ساقی شود به بزمخضر و مسیح را به قدح نوشی اورد
بیخود شدم ز لعل تو آری همین بودخاصیت شراب که بیهوشی آورد
چون در قبا خرام کنی شوق خدمتتارباب خرقه را به قباپوشی آورد
از یاد توست زندگیم می نمی خورممستی مبادم از تو فراموشی آورد
هرجا رسی چو شاه رقیبت به پیش راهبر عاشقان سیاست چاووشی آورد
بر طوطیان هند ببندد زبان نطقجامی چو رو به سحر سخن کوشی آورد