گنج

شمارهٔ ۱۹۴

ساقی ما دوش باما در سر انصاف بودبا حریفان چون صراحی با درون صاف بود
چشم مردم دار و لب خندان و ابرو بی گرهبهر محنت دیدگان مجموعه الطاف بود
نامد از آهوی چین بوی غزالم گرچه خودمشکش اندر نافه مشکین نافه اش درناف بود
شد ز جام باده روشندل فقیه مدرسهگرچه سر تا پای غرق ظلمت اوقاف بود
شیخ شهرت جو که میدان معارف آب زدهرچه گفت از وجد و حال خویش یکسر لاف بود
جو کناری از جهان کآواره عزت نیافتتا نه عزلتخانه عنقا حریم قاف بود
کشف اسرار حقیقت جامی از میخانه خواستچون کند، تفسیر آن آیت نه در کشاف بود