شمارهٔ ۱۹۳
به بزم وصل ما و من نگنجدهمه جان شو که آنجا تن نگنجد
میان عاشق و معشوق تنگ استچنان صحبت که پیراهن نگنجد
دل تنگم چه جای محمل عشقشتر در چشمه سوزن نگنجد
ز داغت دل چنان پر لاله باغیستکه در وی سوری و سوسن نگنجد
ز لعلت دمبدم چندان در اشکفروریزم که در دامن نگنجد
ز دود دل چنان شد خانه ام پرکه نور ماه در روزن نگنجد
خیالش را مکن جامی به دل جایبساط شاه در گلخن نگنجد