گنج

شمارهٔ ۱۹۲

تا صبا طره شبرنگ تو را برهم زدروزگار دل آسوده ما برهم زد
شاخهای گل و نسرین چو بخوبی کردندبا تو دعوی همه را باد صبا برهم زد
درد ما را نشد امید دوا گرچه طبیبدفتر خویش بسی بهر دوا برهم زد
چشم سیار جهان مثل ندیدت هر چندنسخه چهره گشایان خطا برهم زد
صد سبب ساخته بودیم پی وصل تولیکهرچه ما ساخته بودیم قضا برهم زد
بر صف دردکشان محتسب شهر گذشتسلک جمعیت ارباب صفا برهم زد
جامی آن سرو جز اوصاف رخ خویش نیافتگرچه صد ره چو گل اوراق مرا برهم زد