گنج

شمارهٔ ۱۹۵

یار رفت و خیربادی هم نکردزین فرامش گشته یادی هم نکرد
بر مراد خویش رو در ره نهادروبه سوی نامرادی هم نکرد
بنده ای بودم به کویش خانه زادفکر حال خانه زادی هم نکرد
در قفای او دویدم همچو اشکمرحمت را ایستادی هم نکرد
وز پس رفتن من غمدیده راشاد چبود نیم شادی هم نکرد
نامه ای بر بال مرغی هم نبستپرسشی همراه بادی هم نکرد
جامی از بیداد آن جان و جهانداد جان صدبار و دادی هم نکرد