گنج

شمارهٔ ۱۶۱

چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن می‌زدچو بی‌لعل لب شیرین به پای خویشتن می‌زد
صبا آشفته شد وقت سحر زان طره و عارضبنفشه بر گل سیراب و سنبل بر سمن می‌زد
امید مقدمت می‌داشت فراش چمن روزیکه فرش سبزه می‌افکند و چتر نارون می‌زد
به تو غنچه همی‌مانِست در باغ و من از غیرتهمی مردم که بادش بوسه هردم بر دهن می‌زد
به تیغت زنده‌ای شد کشته خوابش دید بیداریکه بر خود زیر خاک از ذوق چاک اندر کفن می‌زد
بصر می‌یافت هر بی‌دیده چون یعقوب اگر ناگهچو یوسف بر مشامش از تو بوی پیرهن می‌زد
دل جامی ز فکر آن دولب گنج گهر می‌شداگر قفل خموشی بر در دُرج سخن می‌زد