گنج

شمارهٔ ۱۴۸

لعل لب تو اشک مرا خون ناب کردزان شیشه های سبز فلک پر شراب کرد
عکس رخت نمود در آیینه سپهرنامش خرد به شب مه و روز آفتاب کرد
مشتاق تو به چشمه خور می کند نظرتشنه ز شوق آب هوای سراب کرد
دل کرد یاد روی تو و دیده اشک ریختهرگل که چید دل ز تو چشم گلاب کرد
فکر خط عذار و لبت صفحه دلمپر خط گونه گونه چو پشت کتاب کرد
می خواستم کمانچه زدن ریش زهد رااین کار را به کام دل من رباب کرد
جامی که در شباب ز می عهد کرده بودپیرانه سر تلافی عهد شباب کرد