گنج

شمارهٔ ۱۳۰

یار دروغ وعده بیباک من کجاستشادی رسان خاطر غمناک من کجاست
هستم ز عقل و دعوی ادراک او بجانآشوب عقل و آفت ادراک من کجاست
چاکم فتاد در جگر از زخم تیغ هجرتا آن رفوگر جگر چاک من کجاست
مردم ز عشق و خاک وجودم به باد رفتکس پی نمی برد که کنون خاک من کجاست
آتش همین به خرمن پاکان زند غمشآن شعله درخور خس و خاشاک من کجاست
زآسیب زهر هجر مرا جان به لب رسیدآن از دولب خزانه تریاک من کجاست
جامی شکار تیر اجل گشت و آن سوارهرگز نگفت آهوی فتراک من کجاست