گنج

شمارهٔ ۱۲۹

دلنواز ز من خسته جگر بازمایستدیده روشنی از اهل نظر بازمایست
با تو از هر غرضم پاک ز همراهی منبه غرضهای حریفان دگر بازمایست
فتنه ای خاست به پای از تو به هر راهگذرزود بخرام و به هرراهگذر بازمایست
دین و دل شد به رهت جان به لب آمده نیزگو روان شو ز رفیقان سفر بازمایست
باد در خنده عشرت لب تو با دگرانگو نم حسرتم از دیده تر بازمایست
ای گرفتارهوس سر غم عشق طلببه گمان هنر از کسب هنر بازمایست
جامی از جلوه معشوق خبر پرسی چندطالب نقد عیان شو به خبر بازمایست