شمارهٔ ۱۳۱
آنکه گل را غیرت از لطف تن او خاسته ستچاک جیب غنچه از پیراهن او خاسته ست
می رود دامن کشان چون گل بهاران وین همهلاله و نسرین به باغ از دامن او خاسته ست
کی شود سوز قتلیش کشته زیر تیره خاکزانکه این آتش ز جان روشن او خاسته ست
چون تواند عاشق از طوق وفایش سر کشیدقمری آسا طوق او از گردن او خاسته ست
چشمه چشمه زخم تیرش بر تن من گشته چشمهرکجا گردی ز راه توسن او خاسته ست
شهر پر غوغا شده ست از فتنه مردم کشاناین همه فتنه زچشم پر فن او خاسته ست
از شکاف سینه جامی می کشد هر لحظه آهآتشی دارد که دود از روزن او خاسته ست