شمارهٔ ۱۲۳
برفت یار و مرا در فراق خویش گذاشتدرون فگار و جگرچاک و سینه ریش گذاشت
ندانم از غم هجرش پناه با که برمچو عشق او نه مرا آشنا نه خویش گذاشت
هزار قافله عاشق روانش از پس و پیشمرا ز موکب خاصان نه پس نه پیش گذاشت
ز بخت خود چه امیدم بود چنین که مرابه یار عربده کوش ستیزه کیش گذاشت
گذاشت بهر همه عاشقان بسی غم و دردولی نصیب من بی نصیب بیش گذاشت
خوش آن طبیب که نیشش ز ریش دل چو کشیدبرای مرهم آن پاره ای ز نیش گذاشت
گرفت گریه جامی بر او چو آمو راهچو کرد عزم سمرقند ودر هریش گذاشت