گنج

شمارهٔ ۱۲۴

ترک شیرین شمایلی که مراستکی توانم بدین دلی که مراست
من گرفتار و یار مستغنیآه ازین کار مشکلی که مراست
شد پی دستبوس قاتل منبوس بر دست قاتلی که مراست
رشته جان ز دل زبانه کشیداین بود شمع محفلی که مراست
همه بی حاصلی و گمراهیستدر ره عشق حاصلی که مراست
گم شدم در غمش چنانکه اجلره نیابد به منزلی که مراست
جامیم مست و رند و رسوا خواندکرد شرح فضایلی که مراست