شمارهٔ ۱۲۲
ساقیا می ده که صحرا سبز و بستان خرم استتوبه ای کامروز نشکسته ست در عالم کم است
از زجاجی جام می ریزد ز یکدیگر فروگرچه همچون سنگ اساس توبه ما محکم است
یاد کن جم را چو نوشی باده عشرت که جامیادگاری مانده در دست حریفان از جم است
همچو زلف خوبرویان برکنار گل نشینای که کارت از کشاکشهای دوران درهم است
بگذران امسال وقت گل به مستی خوش که پارناخوش و خوش رفت وحال سال دیگر مبهم است
وارهان از محنت هستی به مستی خویش رازانکه هستی محنت اندر محنت و غم بر غم است
جامی از ابر بهاران بر چمن باران چه سودچون سحاب لطف ساقی در حق ما بی نم است