شمارهٔ ۱۲۱
شنیده ام که به گل بلبل سحرخوان گفتکه شکر نعمت صبح وصال نتوان گفت
درون غنچه چرا خون و جیب گل چاک استاگر نه مرغ چمن داستان هجران گفت
سماع لحن مغنی خوش است وین نکتهز شاخ سرو سهی قمری خوش الحان گفت
چو ذوق باده وحدت نیافت جان حکیمازان چه سود که بر نفی شرک برهان گفت
دلی که یافت به شب زندگی ز جام صبوحنشان زخضر و سیاهی و آب حیوان گفت
زمانه نغمه عشاق و اشکریزی شانچو دیده قصه نوح و حدیث طوفان گفت
غذای خویش کن از ترک لقمه کین معنیبود خلاصه هر حکمتی که لقمان گفت
مبند لب ز نصیحت که مور بهر حذربه همسران خبر از مقدم سلیمان گفت
بود شکایت جام زفهم مستمعانخوش آن که نکته مرموز با سخندان گفت