شمارهٔ ۱۰۶
چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفتصد دل آویخته از طرف کمر بیرون رفت
او قدم می زد و مردم همه در خون بودندکه بدان شکل خوش از پیش نظر بیرون رفت
نیست این خون روانم ز سر هر مژه اشکجوش زد در دل من خون و ز سر بیرون رفت
منع ناصح ز غم عشق ویم بادی بودکه ز یک گوش درآمد ز دگر بیرون رفت
قطره آب که آمد به دل از پیکانشحرقت از جان و حرارت ز جگر بیرون رفت
نیست در حلقه عشاق زبان حیرانمکز زبانی که ازان حلقه خبر بیرون رفت
دوش در کلبه جامی ز نم دیده و آهآتش از روزنه و آب ز در بیرون رفت