گنج

شمارهٔ ۱۰۵

یار اگر شبرو و عیار بود باکی نیستشوخ و بیباک و دل آزار بود باکی نیست
گرچه غمخانه عشاق ز وی ویران استتا نه همخانه اغیار بود باکی نیست
دامن گل چو به دست تو نهد باد صباگر ز پی سرزنش خار بود باکی نیست
عمر بگذشت به محرومی اگر روز پسینختم بر دولت دیدار بود باکی نیست
پاسبان گر فکند بر در شه بستر خوابدیده بخت چو بیدار بود باکی نیست
هرکه را عشق کند سبحه و زنار یکیگر میان بسته به زنار بود باکی نیست
جامی آن را که به آن جان و جهان اقرار استبا تو گر بر سر افکار بود باکی نیست